سلام
وای که چقدر ذوق دارم گربم نی نی دار شده دیروز وقتی داشتم از سر کار برمیگشتم توماشین داداشم بهم زنگ زد گفت ف ف نی نی دار شده اصلا باورم نمی شد اخه ما اصلا نمی دونستیم این جیگر من آبستن بوده خلاصه یه گربه کوچولوی ناز و خوشگل مثل خودش برامون اورده که اسمشم گذاشتیم Mandy .
نفس من این دخمل طلا 

نظرات ()
نظرات ()دیروز که داشتم از سر کار برمی گشتم تو اتوبوس یه زنی با بچش نشست کنارم که آدم از دیدنش حالش بهم می خورد یک بوی گندی می داد و کثافت از سر و روی خودش و بچه ی یک سالش می ریخت ... خودم سر درد داشتم بدترم شد انقدر در طول راه از دست این زن حرص خوردم که حد نداشت دلم برای اون بچه ای سوخت که حتی مادرش هم مراقبش نیست که چه بلایی قرار سرش بیاد بچه ای که حتی از نوزادی هم بوی تمیزی و محبت رو نمی بینه بعد توقع داریم که جامعه ی سالمی داشته باشیم ... دوست داشتم محکم می خوابوندم تو صورت اون زن و بهش می گفتم آخه زن حسابی تو که نمی تونی خودتو جمع و جور کنی برای چی یکی دیگه رو هم بدبخت می کنی برای چی بچه دار می شی که این وضعیت بچه داریت باشه ... انقدر این زن بوی بدی می داد که در طول راه داشتم خفه می شدم خمار بود ... من که هی با خودم می گفتم الان که هم خودش بیفته هم بچش ... هیچ کس دلش نمی خواست حتی بهش نگاه کنه ... دوست دارم بدونم زن حسابی پول نداری تو این دنیا یه ذره آبم پیدا نمی شه که تو خودتو بچتو بشوری که انقدر بود ندی آب پیدا نمی شه که لباساتو بشوری که آنقدر بوی کثافت نده ... تصورشم سخته ... همین بچه ها هستند که فردا می شن انگل جامعه ... به قول یه بنده خدایی این تازه روزای خوش خوشانمونه ... حالا قشنگ تر از اینها هم خواهیم دید ...
نظرات ()آقا سلام
آقا واقعا سلام 
چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود .... چقدر برای نوشتن اینجا دلم تنگ شده بود 
چه خاطراتی اینجا نشسته که وقتی می خونمشون یاد روزایی می افتم که سخت و آسون گذشتن
راستش حالا که بر می گردم به عقب می بینم چه کسایی اومدن تو این زندگی و رفتن که من برای وجود اونها احساساتم رو اینجا یادگار گذاشتم ... 
شاید یکی این حرفا رو بخونه ساده ازشون بگذره اما این نوشته ها گوشه ای از یک زندگی که سخت و آسون گذشتن
بعد از دانشگاه یه چند وقتی پیش بابا مشغول بودم برای خودم خوش می گذروندم البته روزای سخت هم بود اما خوشی هاش بیشتر بود
چند وقتی هست می رم سر کار مشغولم یه کار پر ماجرا وقتی بهش فکر میکنم کلی می خندم ... 
کار رو شرح نمی دم اما با آدمای خوبی آشنا شدم که در پیشرفت آدم سد نمی شن ...
این چند وقت دوست داشتن تازه ای رو تجربه کردم هر چند این روزا کمرنگ شده نمی دونم چرا اینطوری شده اما مثل قبل نیست ...
ناراحت نیستم شاید به ظاهر اما ترجیح می دم ناراحت نباشم این روزا هم مثل همه اون روزایی که احساسم رو نوشتم می گذرن ...
آقا یه چیز دیگه لاغر شدم کلی هم غصه می خورم ... چند روز دیگه هم ماه رمضان واویلا کی می خواد روزه بگیره 
من که امسال شرمنده ی خدا فکر نکنم بتونم بگیرم چون واقعا پوست استخون شدم آخه بگم سر این کار یکم حرص خوردم همون دو ذره گوشتی که داشتم آب شد 
امروز تو فیس بوک عکسای یکسری از بچه های دانشگاه رو دیدم که چقدر خوش می گذرونن دلم خواست خوش بحالشون خدا کنه همیشه انقدر شاد و خندون باشن ...
ما هم که هی.... 
راستی عمه شدم البته یک ماهی میشه که عمه شدم یه دخمل ناز خوکشل ... هستی جون عمه 

دیگه زیاد میام اینجا بنویسم سعی می کنم زود زود بیام تا بعد یا علی 
نظرات ()سلام
همیشه بعضی وقتها یه اتفاق یه جرقه باعث میشه سرنوشت آدما از این رو به اون رو بشه ...
بعضی وقتها باورت نمی شه که یه اتفاق که باور کردنش سخته برای خودت بیفته ...
بعضی وقتها تصمیم گرفتن انقدر اسون میشه انگار نه انگار یه عمر به خاطر این تصمیم بالا و پایین رفتی ...
بعضی وقتها همه چیز مثل آب جاری جلو میره بدون اینکه سنگی بخواد جلوشو بگیره ...
نمی دونه چقدر تصمیمم درسته یا غلط ...
اما بهش ایمان دارم ...
خیلی بهش ایمان دارم ...
تمام حرفا رو حاضرم به جون بخرم اما این تصمیم عملی بشه ...
بعضی وقتها باید به خود آدم ثابت بشه که کار آدم می تونه چقدر بزرگ باشه ...
که هم زندگی خودتو زیر و رو می کنه و هم زندگی یکی دیگه رو ...
شاید این تصمیم زندگی من هم همین طوری باشه ...
نمی دونم چرا توش تلخی احساس نمی کنم ...
همیشه وقتی یه همچین تصمیم هایی می گرفتم یکم بالا و پایین می کردم شاید یه ایرادی توش پیدا کنم ...
اما برای این یکی خیلی مطمئنم ...
نمی دونم شاید چون اونی که اون بالا نشسته مطمئنم کرده که قرار نیست اتفاقی بیفته ...
خدایا می دونی با چه نیتی دارم می رم جلو ...
می دونم چون نیتم پاکه بهم نه نمی گی ...
بهم قوت قلب می دی ...
اما واقعا جز احساس خوشحالی چیز دیگه ندارم ...
بی صبرانه منتظرم این اتفاق بیفته ...
خدایا هر چی که تو بخوای ...
نظرات ()
سلام
امروز تا 9 خواب بودم برعکس سه روز قبل که 5 صبح بیدار می شدم
چه بین دیروز تا امروزم فرق هست
دیروز ارزوی امروز رو داشتم و امروز اروزی دیروز ...
روزهای دیگه دلم برای روزهایی که گذشت تنگ میشه
دلم برای امتحان دادن تنگ میشه
دیروز آخرین امتحان ترم آخر هم دادم
موند یه پایان نامه
حالا روزا پشت سر هم می گذره تا روز تحویل اون هم بیاد
اما آیا این روزا اون چیزایی که دلمون می خواد
این روزا مملکتمون معلوم نیست داره به کدوم سمت میره
امیدوارم به هر طرف که می خواد بره
آدمای کمی براش کشته بشن
دیگه خسته شدم از بس خبر کشته شدن جوونارو شنیدم
نمی دونم ... دیگه برای نوشتن تو وبلاگ هم خفقان هست
ادم نمی دونه چی بنویسه که خوب به نظر بیاد یا بد
...
داشتم می گفتم ترم اخر هم تموم شد
با تمام روزای خوب و بدش...
خدایا شکرت .....
نظرات ()سلام
دوباره برگشتم
اما یه مونس دیگه
خوشحالم که دارم بازم می نویسم
خوشحالم که باز برگشتم اینجا
دلم برای حرفای این جا تنگ شده بود
راستش اومدم امروز یکی از حس های نابی که ممکن خیلی کم دیگه بتونم تجربه کنم رو مکتوبش کنم .
امروز ، ساعت آخر ، ارائه ی آخر ، کلاس آخر ، روز آخر از ترم آخر از دوره ی کارشناسی رو پشت سر گذاشتم .
امروز خداحافظی سه تا از استادای خوب و راهنمای خودم رو دیدم اولش دلم گرفت اما انقدر اندرزهای خوب ازشون یاد گرفتن که امروز رو به اندازه ی این چهار سال پر ارزش دیدم .
فقط اندرزها رو به صورت کلمه وار برای خودم می نویسم که هر وقت این کلمات رو دیدم یادم بیاد که آدمای بزرگی که خودشون رو از شاگرد هم شاگرد تر می دونستن چطور کلمات رو بیان کردن .
کلمه – افراط – تفریط – انتخابات – دید منفی – دید مثبت – آدمای منتقد – IT - چهار سال – 35 – روح – ارضا – لذت و ... این کلمات هر کدام یه معنای با ارزش برام دارن .
دوست دارم اسم تک تک استادایی که تونستن تو این چهار سال کمکم کنن رو نام ببرم . استاد رضاییان درس IT2 به ما درس قانون IT یاد نداد درس قانون زندگی یاد داد . استاد قنادان با روحیه ی بالایی که در تدریس و انتقال دانش خود به دانشجویان داشت آدم رو ترغیب می کرد تا ثانیه آخر دل از کلاس نکنه . استاد فرمانبر با تمام بداخلاقی ها با تمام امتحان هایی که گرفت با تمام حرکات خاصی که داشت روز آخر نصایح بزرگی را به هممون هدیه داد. استاد علیایی استاد جدی اما با قلبی که برای آگاه کردن دانشجوهاش می زنه ، استاد پاکدامن که وقتی می بینیش احساس می کنی با یه همکلاسی شیطون طرفی که خیلی از خودت بیشتر می دونه و با مثالهای قشنگی که می زنه و با شیوه های جالبی که درس می داد ، استاد عرب نژاد ترم دوم ، استاد خلیلی ترم اول ، استاد کشفی که از استاد هایی بود که چهرش بهم انرژی مثبت می داد اما سخت گیر ، استاد قلیچ خانی با پروژه ای که برام سخت بود و نمی تونستم باهاش کنار بیام خیلی اذیتم کرد اما یادم داد که تا سختی نکشی نمی تونی طعم شیرینی رو بچشی استادی آروم و مشتاق به باسواد شدن بچه ها با مهربانی های خاص خودش. استاد علیایی رو دو بار می نویسم چون سه ترم پیاپی باهاش کلاس برداشتم که هر سه ترم تجربه ای تازه از این استاد بود و استاد خدادادی که استاد درس عمومیم بود خیلی اذیتش کردم اما اون درس برام نقش عمومی بازی نمی کرد از اینکه در کلاس می نشستم لذت می بردم با اینکه خیلی از جواب سوال هایم رو نمی گرفتم .استادای زیادی زحمت کشیدن که این روزها سپری بشه استاد زیادی تلاش کردن که این سنگ به مجسمه ی زیبایی تبدیل بشه یکی بیشتر یکی کمتر همهشون زحمت کشیدن . از همین جا از تمام اساتیدی که برایم زحمت کشیدن تشکر می کنم و از همین جا بهشون می گم که خیلی دوستشون دارم.
امروز وقتی استاد رضاییان خداحافظی کرد دلم گرفت بهم این تلنگر زد که دارم از خیلی چیزها خداحافظی می کنم که تونستن در نقش گرفتن شخصیتم بهم کمک کنن . کارهایی که شاید گفتنشون خنده دار باشه کارهایی که شاید جلوه ی بدی داشته باشه اما تک تک این کارها شخصیت من رو شکل دادن اشتباهات ، دوستی هایی که در دانشگاه داشتم ، تک تک بچه هایی که این چهار سال باهاشون زندگی کردم واقعا همشون تو شکل گیری این شخصیت کمکم کردن خوب یا بد از همشون متشکرم .
با این که بیشتر از چند ساعت از این احساسات نگذشته دلم برای تک تک این چیزها تنگ شد. فکر می کنم یه جورایی دارم بزرگ میشم . حس عجیبیه ...
امروز صبح وقتی داشتم می رفتم دانشگاه اولین کاری که کردم تو دلم باخودم از خدایای خودم تشکر کردم از اینکه این چهار سال هیچ وقت تنهام نگذاشت . فکر می کنم خدا پارتی بازی کرد این چهار سال خیلی هوام رو داشت خیلی ...
خدایا از ته قلبم می گم که دوستت دارم خیلی زیاد . واقعا ازت متشکرم که هیچ وقت نزاشتی تنهایی برم همیشه قدمهات جلوی پام بود که راه رو اشتباه نرم . امروز یه روز تکرار نشدنی خواهد بود با تمام حس هایی که تجربه کردم .
خدایا برای همه محبت ها متشکرم
نظرات ()دلم نمی خواست هیچ وقت این جا رو ترک کنم اما ...
این وبلاگ باعث یه چیزی شد که دیگه دوست ندارم بیام اینجا ...
خیلی اینجا رو دوست داشتم و دارم اما دوست ندارم دیگه اینجا بنویسم که کسی با دستنوشته هام بخواد خودمو بشناسه ...
از همه اونایی که تا اینجا باهام بودن تشکر می کنم و بهش میگم که خیلی دوسشون دارم ... اینجا مونسی بود که هیچوقت اذیتم نکرد اما بازم ...
خداحافظ همین حالا ...
نظرات ()پسرک پدر بزرگش را نگاه کرد که داشت نامه می نوشت . بالاخره پرسید :
ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره من می نویسید ؟
پدر بزرگ از نوشتن دست کشید لبخند زد و به نوه اش گفت : درست است درباره ی تو می نویسم . اما مهمتر از نوشته هایم مدادیست که با ان می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی در این مداد پنج نوع خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی .

خاصیت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی , اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند . اسم این دست خداست , او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .
صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما آخر کار , نوکش تیز تر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی , چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه , از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا , کار بدی نیست , در واقع برای اینکه خودت را در مسیر بزرگ نگه داری , مهم است .
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ,زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .
و سر انجام پنجمین خاصیت مداد : همیشه اثری از خود به جای می گذارد . بدان هر کار در زندگیت می کنی , ردی به جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی , هشیار باشی و بدانی چه می کنی .
نظرات ()
راستشو بخواین نمی دونم از کجا بنویسم اما دوست دارم بنویسم
بنویسم که چرا ؟
چرا چرا چرا ؟
چرا هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت عدالت رو نمی تونی ببینی ؟
چرا باید برای زندگی کردن این همه تقلا کرد ؟
چرا باید همیشه نگران بود ؟
چرا باید همیشه غمگین بود ؟
چرا باید همیشه افسرده بود ؟
چرا همه چیز تکراری و زشته ؟
مگه نمی گن زندگی رو قشنگ ببینیم قشنگ میشه
پس چرا ما هر چقدر تلاش می کنیم که این زندگی قشنگ بشه نمیشه ؟
چرا وقتی با هر کی حرف می زنی فقط دوست داره ساکت باشه ؟
چرا باید دنبال یه زندگی سالم دویید ؟
چرا باید وقتی یه نفر دستش خالیه همه چیز بدتر و بدتر بشه ؟
چرا وقتی همه چیز بهم ریختست همه عالم و آدم ازت توقع دارن ؟
چرا باید اصلا زندگی کرد ؟
مگه قرار چی بدست بیاریم ؟
چرا باید زندگی کرد وقتی کسی رو که دوست داری بخنده کسی که دوست داری همیشه با وجود دور بودن پیشت باشه اما دنیا نمی خواد یکم بهش راحت بگیره ؟
مگه چه کار کرده که این همه باید تنبیه بشه ؟
اصلا تنبیه نه باید امتحان بشه ؟
خدایا مگه همیشه باید امتحان باشه ؟
مگه نباید یکم زنگ تفریح تو این دنیا بزاری ؟
مگه قبل و بعد از امتحان همیشه فرجه نیست ؟
پس چرا یه نفر باید این همه ذکر و فکر داشته باشه اما یه نفر تو ماشین باباش بشینه غذاش اماده تفریحش آماده دوست دختراش نه دوست دخترش ، آماده تازه از زندگیش ناراضیه ...
بعد یه نفر با همه ی جونی که می کنه اما بازم نمی تونه حتی خودشو راضی کنه چه برسه به بقیه همش بدشانسی پشت بد شانسی ...
دلم می خواد همه چیز و بگم دوست دارم داد بزنم این رسمش نیست
داد بزنم بگم بابا مگه چه گناهی کردیم که تو این مملکت به دنیا اومدیم ؟
مگه چه گناهی کردیم ...
خسته شدم از همه چیز
از خودم
از آدما
از نامردیها
از بی عدالتی
از دویدن و به هیچ جا نرسیدن ...
می دونم نه این دنیا رو داریم نه اون دنیا
می دونم که خدای خودمون هم نمی تونیم راضی کنیم که حداقل اون ازمون راضی باشه
می دونم که همه چیز شده نا امیدی
می دونم که همیشه ناراحتم
می دونم که قیافم خیلی ناله شده
می دونم که به زور می خندم
می دونم که حتی باید دوست داشتن رو هم تحریم کنم
می دونم که نباید از کسی که دوسش داری هم توقع داشته باشی
می دونم که باید همه چیز شرطی بشه
می دونم که باید بنزین سهمیه باشه
می دونم که قرار بود بنزین آزاد نباشه اما الان هست
می دونم که قرار بود بین طبقات جامعه بنزین سهمیه باشه و آزاد نباشه اما شد
دیگه حالم از هر چی آدمی که حرف از کلاس و پز و قیافه و از این جور حرفا می زنه به هم می خوره ...
از آدمی که بدون هیچ تلاشی داره قیافه اون چیزایی رو میاد که خودش نکرده به هم می خوره ...
فقط یه چیز آرومم میکنه فقط یه چیز ...
مامانم
بابام
داداشام
سه چهار نفر از دوستایی که میشه اسمشون رو دوست گذاشت
فقط دلم به اینا خوشه
با یه نفر که بیشترین نگرانی هام برای اونه اما بازم حاضرم همه ی اینا رو تحمل کنم که اون شاد باشه ...
دوست ندارم برم بخونم ببینم چی نوشتم چون می دونم باز بهم می ریزم
اگر چرت و پرت بود باید ببخشید
خیلی از حرفامو خوردم اما اشکال نداره ...
نظرات ()
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
.
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
.
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. .
.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
.
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
.
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل
بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
.
.
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
.
.
((تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر 7% ارسال کنید
.
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم
نظرات ()
ناهید جان بابت تمام محبت هایی که به من داری ممنونم ...
خوشحالم که دوست مهربونی مثل تو رو دارم ... 
امیداورم که این قلب مهربون هیچ وقت سیاهی به خودش نبینه ... 





یه بوس گنده از اون لپات 






خیلی حالم خوبه 

خیلی خوب 

نظرات ()نمی دونم از کجا شروع کنم و از چی بنویسم فقط دوست دارم بنویسم ... 
چون اونی هم که به حرفام گوش می داد فعلا ... 
دارم با کارام نا امیدش می کنم آخه نمی خواد متوجه باشه که باید از من هم درباره ی تصمیمی که گرفته نظر می خواست فقط بی مقدمه اومد و حرفاشو زد و بی مقدمه هم سرد شد ...
می دونم که گرفتار اما باید از من هم نظر میخواست می پرسید تو هم موافق هستی یا نه ...
فقط تنها چیزی که می تونه ارومم که اینه که نخواسته منم غصه بخورم خواسته مثل همیشه خودش تک و تنها همه چیز رو تحمل کنه ...
می خواستم یه چیز دیگه بگم ها اما از بس حواسم بهش بود دوباره ازش نوشتم .
چند روز پیش امام رضا بد جوری هواییم کرد اما بازم دعوتم نکرد همه چیز آماده شد همه راضی شدن اما بازم خودش نطلبید دیگه ...
تا چند وقت پیش می گفتم من با امام رضا قهرم اما حالا باورم شد که اون با من قهره فقط به روم نمی اورد .
نظرات ()
دلم گرفته ...
از دیشب تا حالا یه بغض سنگین راه گلومو بسته ...
تا دیشب فکر می کردم که شکسته شدن رو تا بحال تجربه کردم اما دیشب خاکستر شدم ...
دوست داشتم زمین دهن باز می کردو من و می برد درون خودش که نباشم و این روزا رو نبینم ...
داشتم فیلم می دیدم ...
فیلم خنده دار ...
با این که دعوام شده بود اما می دونستم که ته دل هیچ کدوممون چیزی نیست که بخوایم از دست هم برنجیم ...
برای همین زیاد ناراحت نبودم ...
اما وقتی وسط فیلم رفتم سراغ گوشیم ...
نمی دونم چطور تونستم خودمو برسونم رو صندلی کامپیوترو خودمو کنترل کنم که زار زار نزنم زیر گریه ...
نمی دونم چطور اون شب بغض به اون سنگینی رو تونستم تو خودم نگه دارم ...
خیلی سختی ها دیده بودم اما باورم نمی شد یه روز یه همچین موضوعی انقدر خردم کنه ...
گفت می خواد تنها باشه ...
دیشب انقدر خجالت کشیدم از رفتار بچگانه ای که داشتم که نمی دونستم چطور باید عذر خواهی کنم ...
نمی دونستم چطور از دلش در بیارم ...
فقط خودم و مثل خوره می خوردم ...
تا امروز خیلی سعی کردم بهش بگم که بزاره منم کنارش باشم اما دیدم فایده نداره هیچی مثل تنها بودن نمی تونه تسکینش بده ...
وجود من بدتر باعث داغون شدنشه ...
حالا باید منتظر بمونم ...
منتظر سرنوشت که ببینم کی می خوای روی خوش خودشو به من و اون نشون بده ...
فقط وقتی میای اینا رو بخونی بدون اگر نیومدم سراغت اما ثانیه ثانیه به فکرت بودم ...
از دیشب تا حالا یه سر درد عجیب گریبانمو گرفته ولم نمی کنه ...
یه بغض گلومو محکم فشار میده ...
اما نمی تونم خالیش کنم ...
خدایا زودتر این روزا تموم شه ...

نظرات ()لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیاش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرحهایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پر از رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم...!!!
"می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."
-پائولو کوئیلو
نظرات ()

یه روز اومد گفت :
می تونی رو من حساب باز کنی ...
یه روز دیگه شد هم دردم ...
یه روز بودش که من اومدم ...
نمی دونست من کیم ؟؟؟
وقتی فهمید شد سنگ صبورم ...
نشست همه ی حرفامو گوش داد ...
براش گفتم گفتم گفتم
اما اون همش یه چیز می خواست بهم بفهمونه ...
می خواست شرطی نباشه ...
البته اولش تعریفش کرد ...
گفت یه چیز که شرطی نباشه ...
گفت بزن قدش گفتم بزن قدش ...
اولش مثل بچه ها چهار دست و پا باهاش می رفتم ...
راستشو بخوای می ترسیدم ...
کلی دردسر ...
کلی حرف ...
کلی دلهره ...
کلی دلداری ...
تا تونست قانعم کنه ...
منم کم کم راه اومدم ...
اما بازم اذیت می کردم ...
خیلی اذیتش کردم ...
اولا با خوندنه حرفام انرژی می گرفت ...
حالا بهشون می گه چرت و پرت ...
نمی دونم روز اول ندید من حرفای دلمو اینجا می نویسم ...
می گه تو دار باش ...
برای کی باید تو دار باشم ...
برای خودم ...
به اندازه کافی بودم ...
ضرر هم نکردم ...
راستشو بخوای این وبلاگ اسمش وبلاگ نیست ...
مونسه منه ...
من هزار بار دیگه هم اینو اینجا نوشتم ...
همه ی حرفای من حالا مستقیم یا غیر مستقیم می شه اینجا پیداشون کرد ...
اخه حرفای دلمه ...
اولا یکی بود که براش حرف بزنم ...
اما روزگار اونو ازم گرفت ...
خواستم یکی دیگه مثلش پیدا کنم ...
دیدم نه بابا هیچکس مثل اون دیگه پیدا نمی شه ...
هر کی میاد طرفت فقط فکر منافع خودشه ...
هیچی نمی یاد یه باری از رو دوشت برداره ...
هر کی میاد بدتر بار روی دوشتو سنگین تر میکنه ...
خلاصه با هزار کلک تونستم خودمو راضی کنم که شاید اون کسیه که من دنبالش می گردم ...
بود ...
اما حالا ...
نمی دونم شاید به خاطر منه ...
شاید ...
میگه که برای منه ...
اما ...
می دونم هر وقت میام اینور دلم گرفته که میام ...
من که گفتم اینجا مونسه منه ...
حرفامو برای اینم نزنم که دیگه می ترکم ...
تابستونه سختی رو دارم می گذرونم ...
با این حال دوسش دارم چون فکر می کنم ... آیندم توی این تابستونه ...
با این که امتحانای الهی سختی رو دارم پشت سر می زارم ...
شاید خدا خواست بهم بگه که مغرور نشم ...
به خدا نشدم ...
من هیچ وقت نسبت به هیچ چیز مغرور نمی شم...
نه غرور خرج می کنم برای چیزی که دارم ... نه حسودم ...
اینو درون خودم خوب دیدم و می دونم که اینا رو ندارم ...
همیشه با شادیه مردم شاد شدمو با گریه شون ناراحت ...
اما وقتی می بینم با شادیه من ناراحت می شن و با ناراحتیه من شاد دنیا رو سرم خراب میشه ...
دیگه برام مهم نیست که دیگران در موردم چطور فکر می کنن ...
من اون مونسی که بودم می مونم ...
وقتی حسود نیستم چرا باید حسود باشم ...
وقتی مغرور نیستم ... می دونم خدا خواسته امتحانم کنه ...
خواسته بیشتر اطرافم رو نگاه کنم ...
هیچ وقت هیچ کارش بی حکمت نیست ...
منم راضیم به رضای اون ...
از کجا به کجا رسیدم ...
از بس دلم پر دوست دارم فقط خودمو خالی کنم...
بگم که این چند وقته چه چیزایی رو تحمل کردم و به روی خودم نیوردم ...
اونی هم که قرار بود سنگ صبورم بشه نه تنها نشد تازه یه باری هم روی همه ی اون بارا گذاشت ....
اما بی خیال این دنیا ...
خدای ما هم بزرگه ...
فقط دوست دارم بهش بگم که مال من هیچیش شرطی نبود اما برای تو همش شرط داشت ...
نظرات ()قرار بود دیگه ننویسم اما دیدم نه بابا اینطوری نمیشه ، می ترکم ...
بعضی وقتها آدما دوست دارن زمان بره جلو اما نمی دونن که چطور بره جلو ...
بعضی وقتها هم برعکسش اتفاق می افته ...
اصلا چی می خواستم بگم که این حرفارو زدم ...
اهان چقدر منتظر یه همچین روزایی بودم که زودتر بیاد ...
اما نمی دونستم وقتی این روزا بیاد بدتر میشه یه بغضه سنگی تو گلوم که راه نفس کشیدنم رو هم می گیره ...
بی خیال گذشت ...
چند وقته امتحانای ترم ششم هم تموم شد ...
یه سال دیگه هم گذشت ...
یه تابستون دیگه ...
اما این تابستون با تابستون سال قبل یه عالمه فرق میکنه ...
تو این تابستون من خیلی چیزارو دارم تجربه می کنم که تابستون قبل ازشون بی خبر بودم ...
هنوز گلوم درد می کنه ...
دوست دارم مثل گذشته حرف بزنم ...
اما نمی دونم چرا همه فکر می کنن که ...
بهتر چرت نگم ...
یادش بخیر قدیما این جا برام یه دنیایی ارزش داشت ...
نمی دونم دنیا عوض میشه یا ما آدماش عوض میشیم که همه چیز برامون رنگ عوض میکنه...
دوست دارم با یکی حرف بزنم ...
اما نه با هر کسی ...
دوست دارم اونی که باید باشه بیاد براش حرف بزنم ...
خیلی وقته ندیدمش ...
دلم برای دری وری هاش تنگ شده ...
دلم برای قربون صدقه هاش تنگ شده ...
دلم برای مزه پرونی هاش تنگ شده ...
همه دنیارو گشتم خدایی گشتم ...
اما مثلش هنوز پیدا نکردم ...
خدا خیلی دوسم داشته که اینو برای من فرستاده ...
مطمئنن ببینم شروع می کنه به فحش دادن از بس بی وفا شدم ...
اما کشته ی اون فحشایی که میده هم هستم ...
شاید خدا یه فرشتشو داده به من ...
من خلم قدرشو نمی دونم ...
دنبال یه دوست می گردم در صورتی که بهترین دوست دنیا رو دارم ...
اینو همینطوری نمی گما بهترین دوست دنیاست واقعا ...
راستشو بخواین از نامروتی دوستیا خسته شدم ...
دوستیا رنگ نداره ...
دلم برات تنگ شده خل و دیوونه ی خودم ...
دلم برای اون خنده های خوشگلت تنگ شده ...
یادش بخیر دبیرستانی بودیم برای هم نامه می نوشتیم ...
چه حرفایی که لابلای این خطای نامه ها که نمیشه پیدا کرد...
مثلی که خیلی زیاد حرف زدم ...
اصلا قرار بود دیگه چرت و پرت ننویسم ...
نظرات ()
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!
دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!
نظرات ()در جزیره ای زیبا تمام حواس ، زندگی می کردند : شادی ،غم ، غرور ، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی به زیر آب خواهد رفت . همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند . اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند . چون او عاشق جزیره بود .
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت ،عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت :« آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟»
ثروت گفت :« نه ، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد . »
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود ، کمک خواست .
غرور گفت :« نه ، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد . »
غم در نزدیکی عشق بود . پس عشق به او گفت :« اجازه بده ، تا من با تو بیایم . »
غم با صدای حزن آلود گفت :« آه ، عشق ،من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم . »
عشق این بار سراغ شادی رفت و او راصدا زد . اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید . آب هر لحظه بالاو بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت :« بیا عشق من تو را خواهم برد . »
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را پرسید و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد . وقتی به خشکی رسیدند ،پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود ،چقدر بر گردنش حق دارد .
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید :« آن پیرمرد که بود ؟»
علم پاسخ داد :« زمان »
عشق با تعجب گفت :« زمان ؟! اما چرا او به من کمک کرد ؟»
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت :« زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است . »
نظرات ()سلام
چند وقته که اصلا این جا چیزی ننوشتم ...
راتشو بخواین وقت هیچ چیزو دیگه ندارم فکر می کنم شدم آدم آهنی که فقط طبق روال یه سری کارارو انجام می ده و به هیچ چیز دیگه نمی رسه ...
راستشو بخواین تو کار آدما موندم خودمم جزوشون ...
اینکه وقتی دنبال یه چیزی هستن به آب و آتیش می زنن تا اونو بدست بیارن اما همین که مطمئن شدم مال خودشون شده یادشون می ره که تنها به دست اوردن کافی نیست .
روزگار غریبی شده که نمی دونی کی دوستته کی دشمنته ...
کی دوست داره که بدتو می خواد ...
آدما خیلی زودهمه چیز فراموششون می شه ...
قولایی که به هم دادن ... حرفایی که با هم زدن ...پنهان کاریایی که از هم می کنن... دروغایی که بهم می زنن ...
نمی دونم چطور این حرف دلمو بگم ... دلم از خیلی ها پر ... از دوست ...از آشنا ... از فامیل .... از نزدیکترین کست ... حتی دلم از خودم هم پر ... واقعا نمی دونم دیگه چطور میشه بی خیال بود ...
بعضیا رو می بینی که فقط موقعی که نیاز دارن بهت می شی عزیزترین براشون ... یکی دیگه تا دیروز التماس می کرد حالا برات ناز می کنه فکر می کنه چه خبره ... نمی دونی اون ماهیت زشتش خیلی وقته مشخص شده ... یکی دیگه فکر می کنه قرار اون چیزی رو که بدست اورده از چنگش در بیاریم ... یکی دیگه ادعای دروغ نگفتن می کنه که حالا از همچین ادمی بهم می خوره ... از همه مهمتر یکی می گه دوست داره اما ...
بی خیال روزگار لامصبی که هر کس یه جور ازش می ناله ...
نظرات ()علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که یه کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیه منجوق کاری
انگار که رو برگ گل لال عباسی
خامه دوزیش کرده بودن
قایم موشک بازی می کردن تو چشاش
دو تا نگین گرد صاف الماسی
همچی یواش
همچی یواش
خودشو رو آب دراز می کرد
که بادبزن فرنگیاش
صورت آبو ناز می کرد
بوی تنش بوی کتابچه های نو
بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو
بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون
شمردن ستاره ها تو رختخواب رو پشت بون
ریختن بارون رو آجر فرش حیاط
بوی لواشک بوی شوکولات
انگار تو آب گوهر شب چراغ می رفت
انگار که دختر کوچیکه شاپریون
تو یه کجاوه بلور
به سیر باغ و راغ می رفت
دور و ورش گل ریزون
بالای سرش نور بارون
شاید که از طایفه جن و پری بود ماهیه
شاید که از اون ماهیای ددری بود ماهیه
شاید که یه خیال تند سرسری بود ماهیه
هر چی که بود
هر کی که بود
علی کوچیکه
محو تماشاش شده بود
واله و شیداش شده بود
همچی که دس برد که به اون
رنگ روون
نور جوون
نقره نشون
دس بزنه
برق زد و بارون زد و آب سیا شد
شیکم زمین زیر تن ماهی وا شد
دسه گلا دور شدن و دود شدن
شمشای نور سوختن و نابود شدن
باز مث هر شب رو سر علی کوچیکه
دسمال آسمون پر از گلابی
نه چشمه ای نه ماهیی نه خوابی
با د توی بادگیرا نفس نفس می زد
زلفای بید و میکشید
از روی لنگای دراز گل آغا
چادر نماز کودریشو پس می زد
رو بندرخت
پیرهن زیرا و عرق گیرا
میکشیدن به تن همدیگهو حالی بحالی میشدن
انگار که از فکرای بد
هی پر و خالی میشدن
سیرسیرکا
سازار و کوک کرده بودن و ساز می زدن
همچی که باد آروم می شد
قورباغه ها ز ته باغچه زیر آواز می زدن
شب مث هر شب بود و چن شب پیش و شبهای دیگه
آمو علی
تو نخ یه دنیای دیگه
علی کوچیکه
سحر شده بود
نقره نابش رو میخواس
ماهی خواابش رو می خواس
راه آب بود و قر قر آب
علی کوچیکه و حوض پر آب
علی کوچیکه
علی کوچیکه
نکنه تو جات وول بخوری
حرفای ننه قمر خانم
یادت بره گول بخوری
تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه
خواب کجا حوض پر از آب کجا
کاری نکنی که اسمتو
توی کتابا بنویسن
سیا کنن طلسمتو
آب مث خواب نیس که آدم
از این سرش فرو بره
از اون سرش بیرون بیاد
تو چار راهاش وقت خطر
صدای سوت سوتک پاسبون بیاد
شکر خدا پات رو زمین محکمه
کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟
می تونی بری شابدوالعظیم
ماشین دودی سوار بشی
قد بکشی خال بکوبی
جاهل پامنار بشی
حیفه آدم این همه چیزای قشنگو نبینه
الا کلنگ سوار نشه
شهر فرنگو نبینه
فصل حالا فصل گوجه و سیب و خیار بستنیس
چن روز دیگه تو تکیه سینه زنیس
ای علی ای علی دیوونه
تخت فنری بهتره یا تخته مرده شور خونه ؟
گیرم تو هم خود تو به آب شور زدی
رفتی و اون کولی خانومو به تور زدی
ماهی چیه ؟ ماهی که ایمون نمیشه نون نمیشه
اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه
دس که به ماهی بزنی از سرتا پات بو میگریه
بوت تو دماغا می پیچه
دنیا ازت رو میگیره
بگیر بخواب بگیر بخواب
که کار باطل نکنی
با فکرای صد تا یه غاز
حل مسائل نکنی
سر تو بذار رو ناز بالش بذار بهم بیاد چشت
قاچ زین و محکم چنگ بزن که اسب سواری پیشکشت
حوصله آب دیگه داشت سر میرفت
خودشو می ریخت تو پاشوره در می رفت
انگار می خواس تو تاریکی
داد بکشه آهای زکی !
این حرفا حرف اون کسونیس که اگه
یه بار تو عمرشون زد و یه خواب دیدن
خواب پیاز و ترشی و دوغ و چلوکباب دیدن
ماهی چیکار به کار یه خیک شیکم تغار داره
ماهی که سهله سگشم
از این تغارا عار داره
ماهی تو آب می چرخه و ستاره دست چین میکنه
اونوخ به خواب هر کی رفت
خوابشو از ستاره سنگین میکنه
می برتش می برتش
از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هر جا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و مرض
به آبیای پک و صاف آسمون میبرتش
به سادگی کهکشوی می برتش
آب از سر یه شاپرک گذشته بود و داشت حالا فروش میداد
علی کوچیکه
نشسته بود کنار حوض
حرفای آبو گوش میداد
انگار که از اون ته ته ها
از پشت گلکاری نورا یه کسی صداش می زد
آه میکشید
دس عرق کرده و سردش رو یواش به پاش می زد
انگار میگفت یک دو سه
نپریدی ؟ هه هه هه
من توی اون تاریکیای ته آبم بخدا
حرفمو باور کن علی
ماهی خوابم بخدا
دادم تمام سرسرا رو آب و جارو بکنن
پرده های مرواری رو
این رو و آن رو بکنن
به نوکران با وفام سپردم
کجاوه بلورمم آوردم
سه چار تا منزل که از اینجا دور بشیم
به سبزه زارای همیشه سبز دریا می رسیم
به گله های کف که چوپون ندارن
به دالونای نور که پایون ندارن
به قصرای صدف که پایون ندارن
یادت باشه از سر راه
هفت هشت تا دونه مرواری
جمع کنی که بعد باهاشون تو بیکاری
یه قل دو قل بازی کنیم
ای علی من بچه دریام نفسم پکه علی
دریا همونجاس که همونجا آخر خکه علی
هر کی که دریا رو به عمرش ندیده
اززندگیش چی فهمیده ؟
خسته شدم حالم بهم خورد از این بوی لجن
انقده پا به پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من
آب یهو بالا اومد و هلفی کرد و تو کشید
انگار که آب جفتشو جست و تو خودش فرو کشید
دایره های نقره ای
توی خودشون
چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن
موجا کشاله کردن و از سر نو
به زنجیرای ته حوض بسته شدن
قل قل قل تالاپ تالاپ
قل قل قل تالاپ تالاپ
چرخ می زدن رو سطح آب
تو تاریکی چن تا حباب
علی کجاس ؟
تو باغچه
چی میچینه ؟
آلوچه
آلوچه باغ بالا
جرات داری ؟ بسم الله
فروغ فرخزاد
نظرات ()از وقتی که این کتابو خوندم چیزی به قشنگی این کتاب پیدا نکردم شاید به نظر بچه گونه برسه اما هر دفعه که خوندمش یه چیز تازه یادم داده ...
برای همین یه قسمتی که خیلی دوستش دارم اینجا هم میزارم...
اما سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد. و هر جادهای یکراست میرود سراغ آدمها.
گفت: -سلام.
گلها گفتند: -سلام.
شازده کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عین گل خودش بودند. حیرتزده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را میدید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکیشان تا ابد خاموش بماند شازده کوچولو چندان پُرشوکتی به حساب نمیایم.»

رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریهکن.
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شازده کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شازده کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شازده کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شازده کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شازده کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شازده کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.

-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست...
تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شازده کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شازده کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شازده کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است.
برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شازده کوچولو کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
نظرات ()این می مونه اینجا یادگاری ...
شب
فرو مردنی است
چرا که تو
سحرگاهان جاوید منی
با خنکای دلنشین اش
راستین صبح جاوید منی
روز جاوید من
روز بی غروب و جاوید من
با اقتدار بی پایاتش
اگر بیاغازی!!!
نظرات ()پسرکی از مادرش پرسید: مادر چرا گریه می کنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمی دانم عزیزم، نمی دانم.
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا، چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید، این بود: همه زنها گریه می کنند، بی هیچ دلیلی!
پسرک بزرگ شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود.
یک بار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند، از خدا پرسید: خدایا، چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام،
به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند،
به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند،
به دستهایش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند.
به او قلبی داده ام تا همسرش رادوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد.
و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو بریزد. این اشک را منحصراً برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند.
زیبایی یک زن در لباسش، موها یا اندامش نیست. زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.
منبع: نشان لیاقت عشق
نظرات ()من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.
من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم
ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم.
منبع: عشق بدون قید و شرط
نظرات ()
نظرات ()عجب ۱۳ بدری بود آقا
خیلی حال داد ...
به ما که خیلی خوکش گذشت ...
نظرات ()